سيد محمد باقر برقعى

2967

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در ميان همه آن نخوت و كبر * كه همىرفت ابا آدميان غنچه‌اى بود دهن‌بسته ز ناز * شده در گوشهء گلبن پنهان تا مرا ديد به رويم خنديد * خنده‌اش درد مرا شد درمان يافتم آنچه نمىدانستم * مقصد از زندگى و معنى جان اين گل آن غنچهء نوخاسته است * كه تو بينيش نژند و پژمان هست پيوند من و او جاويد * در سه روزى نه چو پيمان خسان تا كه هستم به جهان نوگلم اوست * بلبلم تا كه بود او به جهان نغمهء نغز من و نكهت او * فارغ آمد ز گزند حدثان اين بود شرط وفادارى و عشق * برترين گوهر پاك انسان اكسير محبّت تا در آغوش خيالت همه‌شب تا سحرم * روز سرمستم و تا شام ز خود بىخبرم جز تو هر سنگ‌دلى ديد مرا با غم و درد * رحم آورد به خون دل و سوز جگرم نذر كردم كه كنم خاك رهت سرمهء چشم * گرد گر باره به درگاه تو افتد گذرم همچو جان تنگ در آغوش كشم نيم‌شبت * تا بدانند كه همخوابهء قرص قمرم دلبرا گر ز جفا تير به چشمم بزنى * من نه آنم كه رود چشم به جاى دگرم اين و آن را چه دهى جرعه از آن آب حيات * من به بوسيدن لبهاى تو محتاج‌ترم من سبكبار شوم از خود و پرواز كنم * گر تو چون شعلهء خورشيد درآيى به برم بود هستى « كمالى » چو مسى زنگ‌آلود * كرد اكسير محبّت ز طلا پاك‌ترم يك قطعه ترجمه از انجيل از من برود هرآنچه فانيست * پيوند زمانى و مكانيست ماند به دلم سه گوهر پاك * كز اين سه بود دلم طربناك اميد و محبّت است و ايمان * محصول قلوب و ميوهء جان برتر ز همه محبّت آمد * كز حلق بر خلق رحمت آمد